خرید بک لینک
پسرای فامیل همسر، توو کانال خانوادگی در مورد مهریه بالا به هم تلنگر میزنن که نباید زیر بارش برن ، حامد هم با شوخی حرفشون رو تایید میکنه و میگه همینه که من هر روز خانومم رو سلام فرمانده خطاب میکنم! ..می بینم راست میگه ، نقطه مقابل من که آدم شبم و صبحا خوابم ! اونه که صبحای زود بیداره .. که بره پارک بدوئه ، بعدش بربری میخره و صبحونه رو آماده میکنه ... اونه که با ریتم سلام فرمانده گویان وارد اتاق خواب میشه تا منو بیدار کنه.وقتی راجع به این قسمت حرفاش درست میگه ، چرا حالا اون ترسی رو که توی حرفش بود رو شوخی بگیرم ؟!این چندمین باره که این جمله رو به نوعی از دهنش میشنومیه بار دیگه هم قیمت سکه ها رو حساب کتاب کرد و آخرش با خنده گفت خانوم منو نندازی زندان ، من تا آخر عمرمم انقدر پول در نمیارم!همین شوخی های ساده مثل خوره می افته به جونم ... نکنه مهریه ام نگرانی توو دلش انداخته ؟توو اون سن و سال ، مثل دختر بچه ها پی تن صدای آرومش ، قدش و رنگ چشماش رفتم ، عاشقش شدم... پی درونگرا بودن و ساکت بودنش رفتم ، پی جدی بودنش.هر چی هم جلوتر رفتم به چشمم زیباتر شد، درست مثل اخلاق مثل ماهشاما اون چی ؟ نکنه اینکه ازش بزرگترم ، اینکه بچه دار نمیشم ، یا اینکه نصفِ نصف اونم مقاله و رشد علمی نکردم ، باعث بشه دلزده بشه ازم ؟ نکنه ترس از مهریه ام مجبورش کنه بمونه پیش من؟؟؟مسخره به نظر میاد ، اما من حتی از فکر اینکه نکنه ترسی از جانب من به دلش بیفته ، دلم هوری می ریزه و حس میکنم گناه داره.من تمام تخم مرغ هام رو توو سبد عشق گذاشتم ، و دو دستی دادم دستش.اما واقعا دلم نمیخواد هیچ چیز جز عشق حامد رو کنار من نگه داره..کاری که به هیچ زنی توصیه اش نمیکنم رو خودم انجام دادم. ... رفتم محضر خونه تا تمام مهریه ام رو

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 1 شهريور 1403 ساعت: 2:35

صفحه بندی